جهش تولید | چهارشنبه، ۷ خرداد ۱۳۹۹

شهید محمد گلی - نمایش محتوای دفاع مقدس

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

شهید محمد گلی

شهید محمد گلی


Loading the player...

شهید « محمد گلی» در سوم فروردین ماه 1342 در روستای تخته جان از توابع شهرستان درمیان در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود . او به علت مشكلات مالی نتوانست به تحصیل بپردازد و به همین دلیل برای كمك به امرار معاش خانواده اش همراه پدرش در زمین های مزروعی به كار كشاورزی اشتغال ورزید و در اوقات فراغت نیز به كار قالیبافی می پرداخت . محمد در اوایل دوران نوجوانی كه مصادف با شكوفایی انقلاب اسلامی ایران بود وظیفه خود می دانست كه در راه پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش كند و به همین جهت او در همان اوایل انقلاب فعالانه در تظاهرات و راهپیمایی ها و مجالس شركت می كرد و شب را برای حفاظت از روستا پاسداری و نگهبانی می داد .او در حین تظاهرات چندین بار توسط ماموران ژاندارمری دستگیر شد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی محمد به خدمت سربازی فراخوانده شد و جهت گذراندن این دوران به سیستان و بلوچستان اعزام گردید . او كه روح پرتلاطمش نمی توانست شاهد جنایات رژیم بعثی عراق باشد پس از خدمت سربازی عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و اولین بار در منطقه اهواز به مدت 3 ماه با سربازان دشمن متجاوز به مبارزه پرداخت . بعد از آن او به مرخصی آمد و سپس دوباره عازم مناطق كردستان گردید و در عملیات افتخارآفرین والفجر9 شركت كرد تا اینكه سرانجام در ششم اسفند ماه 1364 در حین عملیات مجروح گردید و به فیض عظمای شهادت نائل آمد . پیكر پاك شهید پس از تشییع و انتقال به زادگاهش در گلزار شهدای روستای تخته جان به آغوش خاك سپرده شد . روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد . مادر شهید « محمد گلی» چنین می گوید : پسرم محمد از همان اوایل انقلاب عاشق امام بود و همیشه سعی می كرد در تظاهرات و راهپیمایی ها مشوق مردم و جلودار آنان باشد . وقتی كه جنگ شروع شد خیلی مشتاق بود كه در جبهه ها حضور پیدا كند . یادم هست زمانی كه خودروی اعزام رزمنده ها می آمد آنقدر خوشحال بود كه سر از پا نمی شناخت . محمد پس از اولین اعزامش با اینكه مریض بود و تحت درمان قرار داشت اما صبر و قرار نداشت و بلافاصله میخواست به جبهه برود و می گفت : من هم باید هر چه زودتر برای دفاع از ایران به جبهه برگردم ، هر چه ما اصرار كردیم كه بماند تا مریضی اش خوب شود قبول نكرد و با همان حالت مشتاقانه به جبهه رفت . آخرین دفعه ای كه از جبهه آمده بود رفتارش خیلی با دفعات قبل فرق داشت ، همیشه از جنگ و رزمنده ها سخن می گفت و روحیه اش بسیار قوی و محكم بود . لحظات پایانی آخرین اعزامش خیلی به من سفارش كرد كه مادر جان برایم گریه نكن و ناراحت نباش ، من دوست دارم كه شهید بشم برایم دعا كن كه در راه خدا به شهادت برسم . وقتی خبر شهادت فرزندم را برایم آوردند از اینكه دوباره محمد را نمی دیدم خیلی احساس ناراحتی می كردم اما از اینكه فرزندم به آرزویش رسیده و در راه خدا شهید شده بود خیلی خوشحال بودم .

 

در نگاه بیشتر ببینید

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.