رونق تولید ملی | یک‌شنبه، ۲۸ مهر ۱۳۹۸

شهید خسرو احمدی - نمایش محتوای دفاع مقدس

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

شهید خسرو احمدی

Loading the player...

جانباز و آزاده شهید «خسرو احمدی» در بهار سال 1344 در روستای فهالنج شهرستان طبس چشم به عالم هستی گشود.

خسرو دوران تحصیلات ابتدایی را در همان روستای زادگاهش سپری کرد تا اینکه در سال چهارم ابتدایی بر اثر زلزله دلخراش طبس در سال 1357 کانون گرم خانواده اش به سردی گرایید و روزگار مادر مهربانش را از او گرفت. سپس او مدتی تحت سرپرستی پدربزرگش در سبزوار به کار دامداری روی آورد.

همزمان با وزیدن نسیم انقلاب شکوهمند اسلامی ایران در سال 1357 ، خسرو که تازه به سن نوجوانی رسیده بود نیز به جمع مردم انقلابی پیوست و در صحنه های مختلف انقلاب حضور داشت.

بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران و آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعثی عراق علیه ایران عشق و علاقه خسرو به امام و انقلاب داوطلبانه او را به مناطق جنگی کشاند تا در بازسازی آن مناطق یاور محرومان و جنگ زدگان مستضعف باشد.

این حضور خسرو در مناطق جنگی او را بارها با مجروحیت بر اثر ترکش خمپاره و استنشاق گازهای شیمیایی روبرو کرد.

خسرو که مدتی از دوران خدمتش را در اداره محیط زیست خدمت می کرد در همان ایام بارها در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور یافت تا اینکه در عملیات مرصاد به اسارت دشمن بعثی درآمد. او در ایام اسارت مرارت ها و شکنجه های زیادی را تحمل کرد؛ ولی هیچکدام از اینها باعث نشد که ذره ای از عشق و علاقه اش به امام خمینی (ره)، میهن و انقلاب کم شود.

او در سال 1369 همزمان با آزادی اسرا به زادگاهش برگشت و چشم خانواده های روستا به دیدنش روشن گردید؛ ولی شکنجه های سنگین دوران اسارت باعث شد که او مدتی خانه نشین شده و در منزل بستری گردد. سرانجام آزاده جانباز خسرو احمدی بعد از 4 سال تحمل رنج و دردهای شدید در 23 اسفندماه سال 1374 دعوت حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت نائل آمد.

پیکر پاک شهید خسرو احمدی در فهالنج (روستای زادگاهش) به آغوش خاک سپرده شد.

شهید «خسرو احمدی» به روایت پدر شهید:

پسرم خسرو در ماجرای زلزله سال 57 طبس 13 سال سن داشت. او که همان شب در منزل مادربزرگش حضور داشت مثل دیگر اعضای خانواده اسیر آوار شده و به شدت آسیب دیده بود، ساعتی بعد از وقوع زلزله یکی از همسایه ها پسرم را از زیر آوار نجات داده و بعد از آن او را به وسیله گروه امدادی جهت درمان به بیمارستان مشهد منتقل کردند. پسرم بعد از طی یک دوره 10 روزه درمان به طبس برگشته بود و تازه متوجه از دست دادن مادر و مادربزرگش شد و به داغ فراق و اندوه جدایی از آنها مبتلا گردید.

این حادثه اولین ماجرای تلخ و جانکاه در زندگی پسرم خسرو را به وجود آورد. این اتفاق ناگوار و بعد از آن دوره 4 ساله دوری از خانواده و مهاجرت به سبزوار درس تمرین صبر و ایستادگی را به خسرو آموخت و او در این مدت کار کردن در شرایط سخت و دشوار را تجربه کرد. تجربه همین صحنه ها از نزدیک بعدها شاید یکی از مهمترین دلایلی شد که پسرم خسرو بعد از شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه به مناطق جنگی برود و مدت 6 ماه به عنوان نیروی بنیاد مسکن در بازسازی مناطق آسیب دیده به مردم مظلوم آن مناطق کمک کند. بعد از آن هم حدود 20 ماه سابقه حضور در خط مقدم جبهه و چندین نوبت جراحت های مختلف و حتی حدود 20 روز بستری در بیمارستان صحرایی باعث نشد که او از صحنه های جهاد و جنگ جدا شود. خسرو بلافاصله بعد از طی دوره یک ماهه درمان دوباره عازم مناطق جنگی شد و شرکت در عملیات مرصاد جدایی مجدد او از خانواده را رقم زد.

دو سال از احوال خسرو بی خبر بودیم و نمی دانستیم به شهادت رسیده یا زنده مانده، بالاخره بعد از مدت ها توسل به ائمه اطهار (ع) و البته پیگیری های مختلف نامه ای از سلیب سرخ به دست ما رسید که اسارت خسرو را به دست صدامیان کافر تایید می کرد. نور امیدی برای دیدار دوباره پسرم در دل ما تابیدن گرفت تا اینکه بالاخره دوره طاقت فرسای انتظار به سرآمد و پسرم بعد از 27 ماه اسارت در 29 شهریور 1369 به آغوش خانوده برگشت. آثار شکنجه های فراوان جسمی و روحی به وضوح در احوال پسرم دیده می شد. شکنجه هایی که حالا از او فردی نحیف ساخته بود به هر حال اوضاع نامناسب جسمانی پسرم، درمان های گوناگون و آسیب های جدی وارد شده به او سرانجام بعد از 4 سال بستری مستمر او را از ما گرفت و او به دلیل عوارض ناشی از مجروحیت های فراوان دوره جنگ و اسارت بالاخره به قافله همرزمانش پیوست و شهد شیرین شهادت را نوشید.

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.