رونق تولید ملی | یک‌شنبه، ۲۸ مهر ۱۳۹۸

شهید حبیب الله علیدوست - نمایش محتوای دفاع مقدس

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

شهید حبیب الله علیدوست

Loading the player...

 

شهید «حبیب الله علیدوست» در شهریورماه سال 1342 در خانواده ای مذهبی و کشاورز در روستای تقاب شهرستان خوسف دیده به جهان گشود.

او پس از اتمام دوران طفولیت تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش آغاز کرد و سپس برای ادامه تحصیل به شهرستان بیرجند رفت و درسش را تا مقطع دیپلم به پایان رساند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعثی عراق علیه کشورمان حبیب الله نیز همگام و همراه با سایر دلسوزان انقلاب و برای ادای انجام وظیفه و لبیک به ندای امام خمینی (ره) به فعالیت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پرداخت و حدود 5 سال در عملیات های مختلف دوران دفاع مقدس شرکت داشت. او که در این مدت چند نوبت مجروح شده بود و به درجه رفیع جانبازی نائل آمده بود پس از مدتی حضور مستمر در جبهه های جنگ به زادگاهش برگشت و پیمان مقدس ازدواج بست. مدتی بعد از ازدواج او دوباره به عشق امام و انقلاب رهسپار جبهه های نبرد نور علیه ظلمت گردید تا اینکه سرانجام در عملیات والفجر8 در منطقه عملیاتی مریوان به درجه عظمای شهادت نائل آمد و روح پاکش به ملکوت اعلا پیوست.

پیکر پاک و مطهر شهید حبیب الله علیدوست پس از تشییع باشکوه در زادگاهش روستای تقاب به دامن خاک سپرده شد.

*** شهید «حبیب الله علیدوست» به روایت خواهر شهید:

برادرم حبیب الله به شدت وابسته به امام و انقلاب بود به همین دلیل خیلی دوست داشت برای دفاع از اسلام به مناطق جنگی برود. خاطرم هست که قبل از اعزام برادرم فردی از سختی ها و شرایط طاقت فرسای جبهه های جنوب صحبت کرده و به او گفته بود شما که هنوز سربازی نرفتید چطور می خواهید در جبهه های جنوب شرکت کنید؟ برادرم نیز در جواب آن فرد اولین نوبت که به جبهه اعزام شد نامه ای نوشت و همراه آن عکسی از خودش در مناطق جنوب را فرستاده بود و در نامه نوشته بود من هم آمدم به جبهه های جنگ تا در نجات انقلاب از چنگال بعثیون و ضد انقلاب نقشی داشته باشم.

یک نوبت به یاد دارم که برادرم که از جبهه برگشت از ناحیه دست به شدت مجروح شده بود او برای اینکه پدر و مادر نگران نشوند مسئله اصابت ترکش به دستش را پنهان کرده بود و به کسی نمی گفت. همین که پدر و مادر از خانه بیرون می رفتند من به کمکش می رفتم و زخم هایش را شستشو می دادم، برادرم من را قسم داده بود که به پدر و مادر چیزی نگویم و او هم در آن مدت 12 روز این مسئله را از آنها مخفی کرده بود.

برادرم اهل نماز، قرآن و نوحه خوانی حضرت سید الشهدا (ع) بود و همیشه ما را به رعایت مسائل دینی به ویژه حجاب سفارش می کرد. حدود یکسال از حضور برادرم در مناطق جنگی می گذشت که او پیمان مقدس ازدواج بست، فقط 3 روز از مراسم ازدواجش گذشته بود که دوباره تصمصم گرفت عازم جبهه شود. آخرین نامه اش که بدست ما رسید بعد از سفارش ما به دفاع از انقلاب در آن نوشته بود به مادر بگویید خودش را آماده کند، من به زودی به زیارت حضرت ابالفضل (ع) خواهم رفت. انگار برادرم با گفتن این حرف ها همه را برای پذیرش موضوع شهادتش آماده می کرد.

حبیب الله در وصیت نامه اش هم به آرزوی شهادتش اشاره کرد و نوشته بود: خدایا اجر جهادمان را چیزی کمتر از شهادت قرار نده. مدتی از رسیدن نامه برادرم حبیب الله گذشته بود که همانطور که خودش از خدا خواسته بود به آرزویش یعنی شهادت دست پیدا کرد و با اهدای خون سرخش به قافله سید الشهدا و اباالفضل(ع) پیوست.

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.