حمایت از کالای ایرانی | دوشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۹۷

سردار شهید محمدناصر ناصری به روایت خانواده شهید - نمایش محتوای دفاع مقدس

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

سردار شهید محمدناصر ناصری به روایت خانواده شهید

سردار شهید محمدناصر ناصری به روایت خانواده شهید

** خانم هاشمي، همسر شهيد محمدناصر ناصری در بيان خاطرات ازدواج خود به سال ۱۳۵۹ اشاره مي کند و مي گويد:

«محمدناصر که با وي نسبت خويشاوندي داشتم، بستگانش را براي خواستگاري ام فرستاد. پدر و مادرم چون شناخت بيشتري از ايشان داشتند، قبول کردند اما خودم ترديد داشتم و نمي دانستم چه جوابي بدهم.با اين که درباره خوبي هاي ايشان زياد شنيده بودم اما مي دانستم زندگي کردن با چنين افرادي سختي هاي خاص خودش را دارد. در همان ايام مدتي مريض شدم يک روز محمد ناصر از باب ديد و بازديد به خانه ما آمد و از اتاق کناري احوال مرا پرسيد و چند دقيقه اي نشست. اما مادرم او را به صرف ناهار دعوت کرد. همين که وقت نماز ظهر شد، از مادرم جانماز خواست.من کنجکاو بودم که ببينم چطور نماز مي خواند.ايشان با حال و هوايي خوش و صوت و لحن زيبا، اذان و اقامه را گفت و مشغول نماز شد. راز و نياز عاشقانه وي مرا به شدت تحت تاثير قرارداد به طوري که بيماري ام را فراموش کردم. با خود فکر کردم که او بايد در درگاه خدا آبرويي داشته باشد و خلاصه اين که آن نماز باعث شد همان روز جواب مثبت دهم و مقدمات ازدواج ما فراهم شود. شبي را که بنا بود مراسم عقدکنان ما برپا شود،هرگز از خاطر نمي برم. از ۳ -۲ روز قبل محمدناصر ماموريت رفته بود و طبق قرار، بايد خودش را تا ساعت ۷ شب مي رساند. اقوام و تعدادي از آشنايان و افراد سرشناس را دعوت کرده بوديم. همين امر تشويش و اضطراب مرا دو چندان مي کرد و دائم چشمم به عقربه هاي ساعت بود.عقربه ها به ۷ رسيد و از آن گذشت، ولي از محمد ناصر خبري نبود. همه سراغ داماد را مي گرفتند و کم کم حوصله شان داشت سر مي رفت البته مي دانستند که او آدم بدقولي نيست. مي گفتند: «حتما برايش مشکلي پيش آمده است و هرجا باشد خودش را مي رساند». عقربه ها از ۸ و ۹ هم گذشت اما از او خبري نشد! حالا فقط بستگان نزديک مانده بودند و بقيه بعد از شام به خانه هايشان رفتند. من فقط نگران سلامت محمدناصر بودم. وقتي آمد تنها عذرخواهي کرد و چيزي نگفت. ولي بعدها دوستانش گفتند که در درگيري با گروهي از اشرار مسلح گرفتار شده بود و همرزمانش هرچه اصرار کردند که او برگردد و خودش را به مراسم برساند، قبول نکرده است».

 

*** خاطره ای از زهرا ناصری (دختر شهید):

«یک بار که پدرم می‌خواست به افغانستان برود، من نمی‌گذاشتم و گریه می‌کردم، با فکر کودکانه خود و با این تصور که دیگر پدر نمی‌تواند برود و پیش من می‌ماند، در را قفل کردم و کلیدش را هم مخفی کردم. راننده پدر منتظر بود و حتی تا پشت در هم بالا آمدند، اما من نمی‌گذاشتم ایشان بروند. پدر با صحبت کردن و وعده زود آمدن، راضی‌ام کرد، اما دیگر خود هم نمی‌دانستم کلید کجا مانده و همه را درگیر پیدا کردن کرده بودم؛ درحالی‌که پدر هم‌چنان مهربانانه با من صحبت می‌کرد و اصلاً بابت این کار دعوایم نکرد. آخرین مأموریت پدر را نیز یادم است. در مشهد زندگی می‌کردیم و وقت جدایی از پدر رسید. این بار بیش از همیشه بهانه‌گیر شدم و گریه کردم. پدرم برای آرام کردن من، رفتن را به تأخیر انداخت و با هم در شهر گردش کردیم و برایم از مغازه کلی خوراکی خرید. بعد در منزل کمی بیش‌تر پیش ما ماند و رفت. رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت».

*** خاطره ای از سعید ناصری (پسر شهید):

«پدر در زمان جنگ مسئولیت‌هایی داشت. پس از جنگ بحث افغانستان پیش آمد و پدر هم‌چنان در مأموریت بود. او در ولایت‌پذیری و مطیع ولایت بودن الگوی عینی بود. شهید ناصری برای نسل ما و پس از ما یک الگوی به تمام معنا بودند. من قدری کوچک‌تر که بودم از پدر می‌پرسیدم: «چرا شما کمتر خانه هستید و همیشه در سفر و مأموریت و افغانستان هستید؟» و پدر در جوابم می‌گفت: «مردم افغانستان بسیار مظلوم هستند. آنجا فرزندان یتیم زیادی دارد، مسلمانان مظلوم و ستمدیده زیادی هستند که ما باید به آن‌ها کمک کنیم و هرچه برایشان کار کنیم، باز هم کم است».

 

 

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.