حمایت از کالای ایرانی | چهارشنبه، ۳۰ خرداد ۱۳۹۷

خاطرات علی دوستی از شهید شهاب - نمایش محتوای دفاع مقدس

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

خاطرات علی دوستی از شهید شهاب

روحانی شهید « محمد شهاب » فرزند محمد حسین ، در روز 7 فروردین ماه سال 1333 ه . ش ، در روستای امیرآباد سرکنار از توابع شهرستان بیرجند استان خراسان جنوبی به دنیا آمد و در بهمن ماه سال 1364 ، عملیات والفجر هشت در منطقه ی فاو به شهادت رسید.

در بخش زیر دو خاطره از شهید حجت الاسلام محمد شهاب به نقل از علی دوستی ذکر می گردد:

1) خاطره اول :

بعد از مدتی که از خدمت سربازی ام در تهران می گذشت برای مرخصی به بیرجند رفتم، در روستای ما عموی آقای شهاب به کربلایی عباس شهرت داشت. مردی مومن و متعهد.

روزی در منزلش آدرسی به دستم داد و گفت : «اگر به قم رفتی حتماً احوالی از محمد بپرس . » قبل از اینکه خود را به محل خدمت معرفی کنم به قم رفتم.

سراغ حجره ی محمد آقا را از مدرسه حقانی گرفتم. وقتی نشانم دادند به خدمتشان رسیدم. پس از پایان مباحثه خودم را معرفی کردم.

محمد آقا با گشاده رویی مرا در کنارش نشاند و پرسید : « کجا خدمت می کنی ؟» با شنیدن این سووال یاد سفارش مسوولین مان افتادم که می گفتند: « محل کارتان را حتی به اقوام نزدیک نگویید. »

محمد آقا با دیدن تردید در نگاهم بحث را تغییر داد . اما بعد از صحبتهای صادقانه و تکان دهنده اش گفتم که در دادرسی سربازی را می گذرانم . گرماگرم صحبت بودیم که محمد آقا از جا بلند شد . گوشه ی حجره دستش را لا به لای کتابی برد و با چند عکس برگشت. عکسها را مقابل صورتم گرفت و گفت : شما این افراد را در کجا دیده اید؟ به چهره ها دقیق شدن .

 نگاهم روی یک عکس ثابت ماند . اشک در چشمانم حلقه زده بود . خوب می شناختمش . او شهید بهشتی بود . تصویر چهره های دیگر را در ذهنم مرور کردم . آنها را هم در دادرسی دیده بودم . اما اسمشان را نمی دانستم .

بعد ها فهمیدم که آن چهره های درخشان ، باهنر و مطهری هستند . سکوت را شکستم و گفتنم : محمد آقا در آنجا به ما می گویند اینها خائنین به مملکت هستند . این سید خدا بهشتی را چرا گرفته اند؟ تا این حرف را شنید اشک از چشمانش سرازیر شد . با صدایی بغض آلود گفت:بلند شو با هم به حرم حضرت معصومه (س) برویم.

پس از زیارت از مسیر دیگری حرکت کرد . با خود فکر کردم حتماً می خواهد قدم بزند . با عبور از اولین خیابان ، جلو منزلی قدیمی توقف کرد. به اطراف نگاهی انداخت و زنگ را به صدا درآورد. مردی روحانی از لای در ظاهر شد . با اصرارش محمد آقا به داخل رفت و پس از مختصری صحبت برگشت . رو به من کرد و گفت : ایشان استاد من آقای قدوسی هستند . بیا در محضرشان چای بخوریم و صحبتی بکنیم.
آن شب شهید قدوسی ما را به اتاقی هدایت کرد و از آن بالاتر مرا با کلام موثرش از خواب غفلت بیدار نمود. من که از شنیدن آن همه ظلم کاسه ی صبرم لبریز شده بود با هیجان گفتم : آقا اگر چه به افراد درجه یک دسترسی ندارم اما اگر اجازه دهید می توانم افراد رده دوم امنیتی را به درک واصل کنم . بگذارید ما هم قربانی اسلام شویم.

آقای قدوسی با طمانینه گفت : در حال حاضر هیچ اقدامی نکنید . به محل خدمت برگردید و مانند گذشته رفتار کنید تا به شما مشکوک نشوند . صحبتش را به دیده منت پذیرفتم و بدون معطلی به محل خدمتم برگشتم . اما با خروج از منزلش با محمد آقا عهد کردم که در خدمت این جمع مخلص باشم . دومین باری که به خدمت آقای قدوسی رسیدم آقای شهاب مقداری اعلامیه و دست خط حضرت امام را به من دادند تا در محل خدمت توزیع کنم. در همان جلسه از راهنمایی های آیت الله مشکینی هم بهره بردم.

روزی پس از برگشت به محل خدمت و توزیع اعلامیه ها به محل کار تیمسار زمانی در دادرسی رفتم . اعلامیه ای را به او نشان دادم و گفتم : « قربان من این را پیدا کرده ام .» تیمسار از دست من گرفت و با خشونت گفت : این را از کجا آورده ای ؟ گفتم : پیدایش کردم . مرا در بازداشتگاه انفرادی زندانی کرد تا اعتراف کنم . اما لب باز نکردم . پس از اینکه اطمینان کردند از جریان بی اطلاعم آزادم کردند . بعد از رهایی به حجره آقای شهاب و دیدن آقای قدوسی رفتم . جریان را گفتم . اما متوجه شدم آنها کاملاً از قضیه من اطلاع دارند . وقتی ماجرا را پرسیدم گفتند : سپبهد قرنی و تیمسار زمانی از خودیها هستند . برای هر اقدامی با این دو نفر هماهنگ کنید . آنها در جریان بازداشت شما بودند.

تازه فهمیدم چه سربازان گمنامی برای پیروزی انقلاب و سربلندی اسلام زحمت می کشند .

 

 

2) خاطره دوم :

بعد از مدتی که از خدمت سربازی من می گذشت به مرخصی آمدم.

در روستای ما عموی آقای شهاب ،به کربلایی عباس ( مرد بسیار مؤمن و روحانی ) معروف بود. ایشان احوال محمد آقا را از من که در تهران خدمت می کردم پرسیدند: گفتم: چون آدرسشان را نداشتم پیش حاج محمد آقا نرفتم. ایشان تأکید کردند که اگر این دفعه فرصت کردی، یک خبری از او بگیر. وقتی برای زیارت حضرت معصومه (س) به قم رفتی احوالی هم از محمد بپرس، چون غریب است و خوشحال می شود.

گفتم:چشم، حتما می روم. قبل از اینکه خودم را به محل خدمت معرفی کنم به قم رفتم. در مدرسه حقانی سراغ حجره حاج محمد را گرفتم. با چند نفر دیگر سراغ ایشان رفتم. ایشان داخل حجره بودند. وقتی خدمتشان رسیدم مشغول مباحثه بودند. ایشان آخرهای شب از من سئوال کرد کجا خدمت می کنی؟ در آن زمان مغز مرا شستشو داده بودند که محل خدمتتان را به اقوام هم نگویید ، ابتدا من از اینکه محل خدمتم را به محمدآقا بگویم، خودداری می کردم. گفتند: آیا ما را، نامحرم رازت می دانی که نمی گویی؟ خجالت کشیدم و گفتم: نه بدین صورت موقعیت خدمتی ام ( محل خدمت من در زمان طاغوت دادرسی بود ) را به محمد آقا گفتم. از آن جا می آمدند و شخصیت های مبارز را می بردند. ما هم بزرگواران را می دیدیم.

طاغوتی ها آنها را به عنوان مبارزین معرفی نمی کردند. به ما می گفتند: اینها خائنین مملکت هستند. قبل از انجام خدمت سربازیم در سن 14 یا 15 سالگی مدتی در خدمت شهید بهشتی بودم و آشنایی کامل با شهید بهشتی داشتم چون در منزل ایشان بودم و مدتی کنار این شهید پرورش یافتم. محمد آقا یک تعدادی عکس را آورد به من نشان داد و گفت: آیا صاحبان این عکسها را آنجا دیده ای؟ تعدادی از شهدای بزرگواری که در رأس شهدا هستند مانند: شهید بهشتی، شهید باهنر و شهید مطهری با توجه به اینکه لباس زندان تنشان بود ولی چهره درخشانی داشتند که همان موقع نمایان بود، و من حدس می زدم که این ها باید شخصیت های برجسته ای باشند. اینها را آنجا می آوردند. بقیه را نمی شناسم ولی شهید بهشتی را می شناسم. ایشان را آنجا دیدم. یک دفعه متوجه شدم اشک محمد سرازیر شد و گفت: می دانی اینها چه کسانی هستند؟ گفتم: نه، نمی دانم. یک مقداری با من صحبت کرد و گویا آنجا صلاح ندید که کاملا مطالب را برایم تفهیم کند. حالت گرفتگی و غم شهید را احاطه کرده بود. یعنی طوری شد که من هم اشک از چشمانم جاری شد. به محمد آقا گفتم: یک چیزی بگو، درست، از برنامه های اینجا بگو. گفت: بلند شو برویم باهم یک قدمی بزنیم. بلند شدیم باهم به حرم حضرت معصومه (س) رفتیم. از حرم که بیرون آمدیم، با خودم گفتم که احتمالا برای استراحت به مدرسه می رویم. بعد متوجه شدم که از مسیرهای دیگری دارد می رود، گفتم: شاید دلش گرفته و می خواهد قدم بزند تا دلش باز شود. رفت، درب منزل آقای قدوسی را زد. یک نوجوانی آمد درب را باز کرد. بعد از چند دقیقه آقای قدوسی به درب منزل آمدند و تعارف کردند. محمد گفت: تنها نیستم یک نفر دیگر هم با من هست قبل از اینکه آنجا برویم مطلب را بیان کرده بود. خدمت آقای قدوسی رفتم. محمد آقا فرمودند: حاج آقا آیت ا... قدوسی استاد ما هستند ومن شاگرد ایشان هستم و از امر ایشان نباید سر، باز زنیم. بیا برویم یک چایی بخوریم، بعد می رویم. من به اتفاق محمد آقا چند لحظه ای در خدمتشان بودیم.

آقای قدوسی صحبت کردند و مطلب آنجا باز شد و من هم آن مسائلی را که قبلا خدمت محمد آقا گفته بودم ( از محل و وضعیت خدمتی ام ) مطرح کردم و آقای قدوسی وضعیت آن زمان را برایم توضیح داد و کاملا توجیه شدم که ما در چه مرحله ای قرار داریم و آن افرادی را که آن زمان ساواک آنها را می گرفتند و می بردند و در گوشه و کنار شکنجه می کردند و اذیت و آزار می دادند . در واقع توضیحات آقای قدوسی باعث شد که من از خواب غفلت بیدار شوم، پی بردم که سردمداران و حکام آن زمان در چه وضعیتی هستند و چه کار می کنند و حالت امام را کاملا برای بنده روشن کردند که، امام در چه موقعیتی حرکت می کند و به هر حال ما باید سعی خودمان را بکنیم که عقب نمانیم. سخنان آقای قدوسی بر روی من تأثیر گذاشت و به محمد گفتم: از همین جا که رفتم می توانم کارهایی انجام دهم که به هر حال در وضعیتی قرار می گیرم که اگر به افراد درجه یک دسترسی پیدا نکنم به افراد درجه دوم دسترسی پیدا کنم و می توانم تعدادی از آنها را به درک واصل کنم. آن بزرگوار گفت: نه شما بدون اجازه حق ندارید که این کار را بکنید. برای دفعه دوم که به خدمت آقای قدوسی رفتم داشتم خودم را برای یک سری درگیریهای علنی آماده کردم. با خودم گفتم که اسلام این همه قربانی داده است ما هم یکی از آنها .مگر من با دیگران چه فرقی دارم. شهید گفتند: نه، شما هیچ کاری را بدون اجازه نمی توانید انجام دهید. ما بدون اجازه هیچ کاری را قادر نیستیم که انجام دهیم مگر اینکه دستور باشد. محمد آقا دستم را گرفت و به دفتر مدرسه ای که درس می خواند رفتیم. داخل دفتر آقای قدوسی و آیت ا... مشکینی بودند. محمد آقا مطالب را عنوان کرد. آقای قدوسی فرمودند : خیر. الان شما حق ندارید که این کار را بکنید. هر دستوری را که به ما دادند به بچه ها خواهیم داد. شما سعی کنید رفتارتان در محل خدمت نسبت به گذشته تغییر نکند تا کسی به شما شک نکند و شما به هیچ عنوان از خود واکنشی نشان ندهید. تعدادی دست خط، از امام (ره) بود که فتوکپی گرفته بودند و تعدادی از این فتوکپی ها توسط خود آقای شهاب به من داده شد. من یکی از دست خطهای امام را خدمت تیمسار زمانی ، جانشین دادرسی که توسط اطرافیانش کشته شد بردم و گفتم یک کاغذی پیدا کردم. گفتند: بیاورید ببینم.

کاغذ را دادم. وقتی نگاه کرد با خشونت به من گفت: این را از کجا آوردی؟ گفتم: پیدا کردم. من را تحت فشار قرار داد و مدت 24 ساعت به بازداشتگاه انفرادی بردند و تهدید کردند. من نیز در جواب جز کلمه پیدا کردم چیز دیگری نمی گفتم. روز بعد به این نتیجه رسیدند که چیزی دستگیرشان نمی شود و مرا رها کردند و گفتند: او اطلاعی ندارد. بعد از چند روز به قم خدمت آقای شهاب رسیدم. جریان را به آقای شهاب گفتم. آقای شهاب خندید و گفت: جریان را به حاج آقا (شهید قدوسی) خبر دادند! گفتم: مگر حاج آقا با آن ها در ارتباط است! غروب که شد بلند شدیم و برای خواندن نماز به مسجد رفتیم. در مسجد حاج آقا (شهید قدوسی) و جمعی از علما درآنجا حضور داشتند. با آنها آشنا شدم.

خدمت حاج آقا رفتیم و موضوع را عنوان کردیم. حاج آقا گفتند: این مطلب به من هم خبر داده شده مرحبا بر تو! آن کسی که مطلب را عنوان کرده از بچه های خود ماست. از جمله شهید سرلشکر قرنی و موحوم زمانی، از بچه های خود ما هستند. اگر مطلبی را با اینها مطرح کردید هیچ اشکالی به وجود نمی آید. ما بنا به امر آقای قدوسی از آن به بعد هر مسئله ای را که می خواستیم عنوان کنیم اولین جایی که می رفتیم و در جریان می گذاشتیم شهید قرنی ( ایشان در آن موقع در وزارت جنگ، کار می کردند ) و مرحوم زمانی بود.

رای شما
میانگین (0 آرا)
The average rating is 0.0 stars out of 5.